X
تبلیغات
رایتل

بهارانه: پیک شادی

شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 02:56 ب.ظ

روزهای دوازدهم و سیزدهم فروردین برای بچه‌های دهه شصت یادآور یک چیز بیشتر نبود. نه مهمانی و نه سیزده به در و نه خوراکی‌های باقیمانده از  تعطیلات  نمی‌توانستند جایگزینِ نگرانی پر کردن پیک شادی بشوند! هول هولکی می‌خواستیم صفحات مشق و تمرین‌های ریاضی و بازی‌های مثلاً سرگرم‌کننده‌اش را حل کنیم. و هرچه بزرگ‌تر می‌شدیم این اضطراب و حجم سؤالات حل نشده و استمداد از فامیل و دوست و آشنا، بیشتر می‌شد. جوری که گاهی به صبح چهاردهم فروردین و قبل از زنگ اول هم می‌رسید!

  

 

 

شاید خیلی‌ها ازین یادآوری خوششان نیاد، چون از پیک شادی متنفر بودند. اما به هر حال آن روزها بخش پر رنگی از خاطرات کودکی ماست...  

پیک شادی‌ها بوی خوب و خیلی خاصی می‌دادند از جنس بوهای کتاب های درسی نو دست نخورده ی اول سالی. رنگ و وارنگ بودند و عکس یک مداد بزرگ یا گل و بلبل یا ... روی جلدشان. اولین کاری که مادر انجام می‌داد کیف قفلی‌مان را باز می‌کرد و برای اینکه مبادا پیک شادی به قول خودش سیاه چوله نشود، با پلاستیک جلدش می‌کرد.  

 

 

وقتی جلد کردنش به پایان می‌رسید، خواهر بزرگه که فکر می‌کرد دستخط‌ش شاهکار خوشنویسی است با خودکار دو رنگ‌ها صفحه اول پیک را خوشنویسی می‌کرد که: مژده‌ای دل که دگر باد بهار باز آمد...، خواهر بزرگه معتقد بود که معلم‌ها به این چیزها خیلی اهمیت می‌دهند که پیک شادی دانش‌آموزان صفحه اولش چطور باشد. بعد از این تفاسیر تازه نوبت پدر بود که پیک را وراندازی کند و از محتویاتش ایراد بگیرد. "سنگ سفید کهربا نه در زمین نه در هوا... یعنی چه؟ من که بابای این بچه هستم نمی‌دونم چی میشه نوشته ضرب‌المثل‌ها را یکی یکی خودتان حل کنید" و پیک را به گوشه‌ای می‌انداخت و ما هم که ذل زده بودیم به گوریل انگوری و پلنگ صورتی عیدانه ۲ شبکه تلویزیون آن زمان، حتی کک‌مان هم نمی‌گزید که پیک شادی میان زمین و زمان معلق گوشه اتاقی افتاده است که هر آن ممکن است زیر لیوانی چای برادر بزرگ‌تر شود و حتی دفترچه نقاشی برادر کوچک‌تر.  

 

 

اما ماجرای پیک شادی تنها دو روز مانده به نوروز داغ بود. باحسرت حرف‌های نو و خواندنی‌اش چمباتمه می‌زدی گوشه اتاق تا پیک شادی‌ات را حل کنی و نمی‌دانستی که ذهنت میان گندم برشته‌هایی است که بویش اتاق را پرکرده است و حتی آجیل‌هایی که مادر از ترس زود خورده شدن زیر رخت خواب‌ها پنهان کرده بود.

 

روزهای نوروز می‌گذشت و سیزدهمین روز فروردین که می‌رسید با تلنگر خواهر که راستی پیک شادی را حل کرده‌ای یا نه غوغایی به پا می‌شد. سیزدهمین روز فروردین روز استغفار بود تا از همه گناهان کرده و نکرده‌ات توبه کنی که شاید پیک شادی ات سرانجام تمام شود.   

 

پدر دست به دامان امثال و الحکم دهخدا می‌شد و مادر پاک کن به دست غلط‌های دیکته‌ای را پاک می‌کرد تا مبادا خانوم معلم نمره کمتری به پیک شادی فرزندش بدهد. فردای آن روز که می‌رسید وقتی لباس‌های نو در مدرسه ردیف می‌شدند، برای تحویل پیک شادی‌شان هیچ کدام از دانش‌آموزان تصور نمی‌کردند که قرار است پیک شادی‌هایی که جلد شده یا نشده تحویل معلم بدهند تا در اتاقک انباری مدرسه آن روزها روی هم تلنبار شوند.  

 

 

باور کنیم یا نکنیم پیک شادی گوشه‌ای جدا نشدنی از خاطرات کودکی ما کودکان دهه ی 60 ای ایرانی ست... 

 

پی نام ها نوشت: 

البته پیک شادی اسم مشق عید بچه های استان تهران و شاید چند استان دیگه بود ولی در استان های مختلف اسم ها و عناوین مختلفی مثل: پیک بهاری، پیک نوروزی، بهارانه، بهاریه و ... داشت.  

 

 

پی آغاز نوشت: 

تا اونجا که یادم میاد از سال سوم یا چهارم ابتدایی بود که پیک شادی ها به بازار تعلیم و تربیت وارد شدند و قبلش همون سیستم سنتی تکلیف دهی کیلویی و سلیقه ای و ... بود که شاید بعدا در موردش یه توضیحیاتی بدم! 

 

پی دبیرستانی نوشت: 

طفلی دبیرستانی ها هم که بعد از چند سال صاحب پیک شده بودند، یه پیک داشتند پر تستای چارجوابی کنکوری و کاملا خشک و بی روح و روان! 

 

پی پایان نوشت: 

... و پس از چند سال و در پی آب رفتن تدریجی تعداد صفحات پیک های شادی، بالاخره طومار این پدیده ی زیبا و (به نظر من مفید و واجب) پیچیده شد و پیک شادی به اون فرم و شکلش به آرشیو خاطرات تکرارنشدنی کودکی های ما دهه شصتی ها پیوست.

 

خیلی خوشحال می شم اگر دوستان عزیزم، پیشنهادات و یا ایده های خودشون رو در مورد عناوین و موضوعات بهارانه های آینده که دوست دارن براش بنویسم، بهم اعلام کنن و یا حتی کمکم کنن.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo