X
تبلیغات
رایتل

زخم عشق...

شنبه 4 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 06:41 ب.ظ

  

یک روز گرم تابستانی بود. پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شرجه رفت. 

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی معصومانه ی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کند. 

مادر وحشت زده به سوی دریاچه دوید و فریاد زنان پسرش را صدا می زد. پسر سرش را برگرداند، ولی دیگر دیر شده بود...

تمساح با یک چرخش پاهای کوچک کودک را گرفت تا او را به زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را کشید. 

تمساح با قدرت پسرک را می کشید اما قدرت عشق و اراده ی مادری آنقدر زیاد بود که اجازه نمی داد پسرک در  کام تمساح رها شود.

کشاورزی که از آن نزدیکی ها می گذشت، با شنیدن سر و صدا و دیدن اوضاع، خود را رساند و با بیل به جان تمساح افتاد و هر طور بود او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا زخم های عمیق پسرک بهبود یابد. پاهایش زیر فشار آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم چنگ های مادرش مانده بود.

خبرنگاری که امده بود تا با کودک مصاحبه کند از او خواست تا جای زخم های آن حادثه را به او نشان دهد. پسر پاچه هایش را بالا زد و با ناراحتی و غمی دردناک، جای زخم ها را نشان داد،

... اما سپس آستین هایش را بالا زد و با غرور و شوق بازوهایش را نشان داد و گفت:

«این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند» 

 

گاه گاهی مانند یک کودک قدرشناس، 

خراش های عشق و علاقه خداوند را به خودت، نشان بده 

خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند 

 

پی  نوشت ها: 

پیرو پیشنهاد متین و درست تیراژه بانو فعلا حذف شدند!

  

... و خیلی پی نوشت مهم دیگه که الان حوصله اش رو ندارم بنویسم و شاید بعدا اضافشون کنم. پس سر بزنید بازم به اینجا

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo