X
تبلیغات
رایتل

سپید و سیاه

سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 09:15 ب.ظ

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و ... 

پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

۱- دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

۲- هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

۳- یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که ۱۰۰درصد به نفع آنها بود.

 

پی دو پست قبل نوشت: 

 ... و چه افتخاری بیشتر و بهتر از این که برای یکبار هم که شده میزبان علامه ی بزرگوار بودیم و شنوای کلام نابش بودم در جشن فارغ التحصیلی مقطع دبیرستان سنه ی ۱۳۷۶ شمسی در دبیرستان علوی. یادش و یاد آن روز هزاران هزار بار به خیر و گرامی باد.

 

پیش تصمیم بازی نوشت:  

مدتها بود که وقتی می دیدم بچه های محله ی مجازیمون وقتی کیامهر و کرگدن یه بازی راه میندازن با چه ذوق و شوق و همتی وارد میشن و همراهی میکنن. البته انصافا بازی های این دو بزرگوار هم خلاقانه اند و جذاب و البته که به هزار تا دلیل قشنگ (من جمله به قول شهریار دلی بودنشون) بازیهاشون میگیره و تو مجازستان شور و نشاط به پا میکنه. 

من هم چند وقتیه ایده ی یکی دو تا بازیه وبلاگی به ذهنم اومده که به نظر خودم با حال و هوای این آخر سالی و عید و نوروز و بهار و سیر و گشت و خاطره و تجربه و مسافرت همخونی داره. بنابراین تصمیم دارم با کسب رخصت از آن دو عزیز و پیشکسوت (شهریار و کیامهر) و بهره مندی از تجربه ها و توصیه هاشون اگه شد و خدا یاری کرد تو این خلوتسرا یه بازی انشالا خاطره انگیز راه بندازم! موافقید؟ به امید خدا به همین زودیا ... 

سبز و بهاری باشید دوستان گلم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo