X
تبلیغات
رایتل

بهارانه: دید و بازدید...

سه‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 01:12 ب.ظ

 

 

. . . یادش به خیر مادربزرگ! مثل یک شمع بود میان جمع ما. هر شب جمعه مغناطیس مهربانیش همه­مان را به مدار جاذبه می­کشید. عموها و عمه­ها، همراه زاد و ولدشان جمع می­­شدند در آن خانه­ی نقلی و بساط بگو و بشنو، پهن می­شد وسط سفره­ی صمیمیت. از همدیگر خبر داشتیم. گره­هامان را با هم می­گشودیم. دردها و درمان­هامان را با هم تقسیم می­کردیم. غمِ هم را می­خوردیم و در شادی هم شراکت می­کردیم. اما . . . 

اما مادربزرگ که رفت این سفره هم برچیده شد. حالا سال می­رود و ماه می­آید شاید یک تماس، پشت گوشی تلفن هم نداشته باشیم. نمی­دانیم که به هر کداممان چه می­گذرد. با هم شده­ایم مثل هفت پشت غریب. غرق شده­ایم در گرداب زندگی شهری. تلف شده­ایم پشت سد ترافیک. فلج شده­ایم پشت میز و مونیتور. عطر قرمه سبزی مادر­بزرگ برای­مان تبدیل شده به بوی کالباس پخته­ی پیتزا. صداقت هل و گلاب و زعفران پلوهاش، جایش را داده به ادویه­های جور واجور فست فودها . . .

ما چه مان شده؟ چرا مغناطیس مهربانی مادربزرگ را به ارث نبردیم؟ یا لااقل چرا خودمان را به زحمت نمی­اندازیم که راه بیفتیم، همدیگر را ببینیم و هفته­ای یک­بار حال و روز هم را جویا شویم؟ یواش یواش داریم مثل فامیل­های دور دور می­شویم که فقط در عید دیدنی به هم روبرو می­شوند؛ سالی یک­بار! . . .

گفتم «عید»، یادم آمد چه سفره­های هفت­سینی که نداشتیم! اول ترمه­ی اصفهان - که مال جهاز مادربزرگ بود - پهن می­شد وسط مهمان­خانه. رحل قرآن پدربزرگ روی متن بته جقه­ها، دستش را زیر چانه می­زد. قرآن به خط طاهر خوشنویس دست به دست می­چرخید، بوسیده می­شد و سر جایش می­رسید. آینه­ی قدیمی با قاب خاتم طلایی؛ کاسه بلور با دو تا ماهی قرمز که به این زودی­ها نمی­مردند؛ سیب­های سرخ محبت؛ سنجدهای تر و تازه­ی بازار طهران؛ سنبل­های لطیف و ظریف که شمیم­شان تا هفت کوچه می­پیچید و رنگ و لعاب­شان هوش از سر می­برد؛ دانه­های سرخ سماق که مادربزرگ خودش خشک کرده بود و کوبیده بود؛ سیرهایی که برای سبزی پلو ماهی شب عید حبه شده بود؛ سبزه­ی سر زنده­ای که در گلخانه­ی مادربزرگ کنار شمعدانی­ها بار آمده بود و سکه­های مخصوص سال تحویل به نقش «یا صاحب الزمان». این سفره که گسترده می­شد همه دورش حلقه می­زدیم و دست به دعا می­بردیم. قرآن می­خواندیم، «یا مقلب القلوب ...» به زبان می­راندیم و با در شدن توپ سال تحویل، صلوات می­فرستادیم . . .

از آن همه زیبایی، غیر خاطره چه مانده است؟ آن رابطه­های محکم کی گسسته است؟ آن معنویت و مهر به کدام بیابان کوچیده است؟ نمی­دانیم. هیچ کدام­مان نمی­دانیم. اصلاً انگار برکت از همه چیزمان رخت بربسته؛ از عمرمان ، از مال­مان، از وقت­مان. هر چه می­دویم عقب­تر می­مانیم و هر چه می­رویم از مقصد دورتر می­شویم . . .

چه بسا این بی­برکتی مال همین دوری­ها و بی­خبری­های ما از دور و بری­های­مان باشد. اصلاً تا حالا فکر کرده­ایم که صله­ی رحم چه سهمی در وقت هفته و ماه­ِمان دارد؟ عمو و دایی، خاله و عمه، پسردایی و دخترعمه و پسرخاله و دخترعمو؛ رسیدگی به این­ها چقدر از فضای ذهن ما را اشغال کرده است؟ از میان دغدغه­های رنگارنگ کدامش به ارتباط و بده بستان با این­ها مربوط می­شود؟ باور کن که برکت در همین­هاست. همین سر زدن­هاست که طول عمر می­دهد. همین دورِ هم بودن­هاست که مال را پربرکت می­کند. خوب و بد ندارد؛ این قانون عالم است که هر کس این راه را برود به آن نتیجه هم برسد. رسول خدا (ص) فرموده­اند:

گروهی بدکار و سیه­کارند و نیک­کردار نیستند اما به خاطر صله­ی رحمی که می­کنند مال­شان فراوان و عمر شان طولانی می­شود. پیداست خوبانی که به این خیر اقدام کنند بهره­ی فراوان­تری می­برند.

فردی صله­ی رحم می­کند در حالی­که از عمرش سه سال مانده و خداوند آن را به سی سال افزایش می­دهد و فردی با خویشانش قطع رابطه می­کند در حالی­که سی سال به مرگش مانده است و خداوند آن را به سه سال کاهش می­دهد . . .

می­دانم ممکن است گاهی شاید بین­مان شکر آبی شده باشد. اما این دلیل نمی­شود که رو از هم برگردانیم و زبانم لال از هم قهر کنیم. از قدیم و ندیم گفته­اند که «خون مشترک، آدم­ها را به سمت هم می­کشد» پس چرا گاهی به این جذبه­ی طبیعی پشت می­کنیم؟ گرفتاری­های روزگار همیشه هست. بیاییم راه این خیر را خودمان باز کنیم و به چشم یک برنامه بی­تخلف و بی­تکلف به آن بنگریم. حتی اگر فک و فامیل با ما روی ترش دارند ما پا پیش بگذاریم و آشتی را پیش قدم شویم. به قول امیرمؤمنان علی (ع): به رحم خود رسیدگی و با آن­ها ارتباط برقرار کنید هر چند با شما قطع رابطه کرده باشند.

صله­ی رحم هم دنیای ما را آباد می­کند و هم آخرت­مان را. هم جان دادن­مان را آسان می­کند و هم حسابرسی قیامت­مان را.

حضرت موسی از خدا پرسید: پاداش کسی که صله­ی رحم می­کند چیست؟ خداوند فرمود: ای موسی! مرگش را به تأخیر می­اندازم و سختی جان دادن را برایش آسان می­کنم.

و رسول اکرم (ص) فرمودند: نیکی به والدین و صله­ی رحم حسابرسی قیامت را آسان می­کند.

درنگ شایسته نیست. اگر دست به کار جبران نشویم پایش را خواهیم خورد؛ بی آن­که بفهمیم از کجا خورده­ایم . . .

راستی یادم رفت بگویم قصه سکه­های هفت­سین مادربزرگ را. پدربزرگ این­ها را در طول یک سال خودش ضرب می­کرد؛در کارگاه کوچکی که کنج صندوق­خانه داشت. نقش برجسته­ی «یا صاحب الزمان» هم خط خودش بود. یک سال هر جمعه صبح تا ظهر زحمت می­کشید. تا اندازه­ی همه­ی نوه نتیجه­ها از این سکه­ها بسازد. وقتی کف دست هر کدام­مان دو سه تا می­گذاشت، حکیمانه چیزهایی می­گفت که هنوز در گوشم زنگ می­زند:

. . . سر سفره­اش نشسته­اید حق نمک یادتان نرود. جمعه­ها سر زدن به غریب خانه­اش فراموشتان نشود. لب از دعا مبندید برای رها شدن سیمرغ از قفس؛ کاری کنید برای دستِ بسته­ی پدر؛ برای او که از هر قوم و خویشی نزدیک­تر است، از هر عزیزی دل سوزتر است، از هر مهربانی مهرورزتر است. حالا که عید شده بیایید برویم عید دیدنی. . .

این بود که جرینگ جرینگ سکه­ها کف دست­های شیطنتم، همراه می­شد با صوت دلکش پدربزرگ که رو به قبله، اول همه می­رفت به دیدنی و بردن چشم روشنی و گفتن عید مبارکی نزد نزدیک­ترین رحمش! و عزیزترین عزیزانش! . . . عید بود اما پدربزرگ بغضی سنگین در گلو داشت. درست است که از لای قرآنش، برکت جیبم را عیدی می­داد اما غمی پنهان از پس چشم­هایش سرک می­کشید و آن روزها نمی­فهمیدم که این اضطراب نهانی از کجا آب می­خورد. چون اصلاً «فراق» نمی­فهمیدم چیست؟ «جدایی» حالی­ام نمی­شد از چه قماش است؟ طعم «انتظار» در کام کودکانه­ام چشیدنی نبود. آن روزها نمی­فهمیدم آدم اگر هزاری هم دور و برش نقل و نبات عید باشد ولی وقتی دلبندش کنارش نباشد دلش باز نمی­شود. نمی­فهمیدم که بوی بهار نارنج­ها به مشام ذکام زده­ی منتظر نمی­رسد. نمی­دانستم که شکوفه­های گیلاس تا بهار واقعی نیاید روی شاخه­ها بند نمی­شوند . . .

حالا سکه­ها روی دیوار اتاق من روی صفحه­ی مشکی قاب، کنار هم صف کشیده­اند. هر بار که می­خواهم به وصیت پدربزرگ عمل کنم با قطره­های اشکم از این سکه ها غبار می­روبم. باز هم از قدیم و ندیم گفته­اند «هر دیدی باز دیدی دارد». پس چرا نومید باشم که از روزنه­های این حصار سربی و سیمانی، رایحه­ی نرگس میان چاردیواری­ام بپیچد و هوای تازه­ی دشت­های یک دست، نفسم را جا بیاورد؟ . . .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo